دلم خیلی گرفته ازخیلی ها
دارم ترک می کنم

این اعتیاد لعنتی را

دلبستگی را

دلتنگی را

دنیا را

اما تو را هرگز

با اینکه تو ترکم کردی خیلی راحت.

مثل سیگاری که خاموش کردی...

دارم از دست خودم خسته می شم با خودم سر جنگ دارم گویی اما

خودم برای خودم نقشه کشیدم

غافلگیر شدم از خود

حالم از کلمه ی “عزیزم” و “عشقم” بهم می خوره…


من رو همون “ببین” صدا کن;


بی ریایی شرف دارد به ریا کاری . . .

خنده ام میگیرد…
وقتی پس از مدتها بی خبری،
بی آنکه سراغی از این دل بگیری…
می گویی دلم برایت تنگ است …
یا دلم را به بازی گرفته ای،
یا معنای واژه ها را خوب نمی دانی ؟
دلتنگی … ارزانی خودت،
من دیگر دلم را به خدا سپرده ام…

[ یکشایرادی ندارد . . .
این شبها که من تو را آه میکشم،
تو در آغوش دیگری نفس عمیق بکش تا دیوانه ترش کنی…!

وقتی ترکم کردی تمام دنیا مرا ول کرد

دیگر به ناله هایم

به گریه هایم

التماسم

زجه هایم 

کسی گوش نمی سپارد

ای مرگ تو نیز؟

تو مرا نادیده نگیر دریاب...

ای سفر کرده بیا !

بی تو من هستم و من

منم و تنهایی

بی تو در خلوت دنیای سکوت

گل آغوش کنم دختر رویای تو را

میکشد بر در و دیوار دلم

دست نقاش خیال ، طرح زیبای تو را

دیده هر سو فکنم پیش نظر میبینم ، گل سیمای تو را

خویش را با تو در آیینه ی دل می نگرم

چشم بر چشم و ، نگه بر نگه ، روی به روی

ناگهان می یابم ،  آشنا با لب خود مخمل لب های تو را

 

 

 

می بینی به کجا رسیدم بی تو؟

به ناکجا به ویرانه های دلم به کجا؟

[از من مهلت خواستی:

تمام ثانیه های عمرم برای تو

زمان خواستی:

تمام زمان حال برای تو

اما فقط باش بخند بدرخش همین و چیزی نمی خواهم از تو

این انتظار هیچ عنوانی ندارد 

برگرد قلبم وگرنه عقل جایت را می گیرد...

عشق یعنی روح را آراستن ،
بیشمار افتادن و برخاستن !

هر که با عشق آشنا شد مست شد،
وارد یک راه بی بن بست شد!!!

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 15:17  توسط محسن | 


اگر سرت را روی سینه ام بگذاری

هیچ صدایی نخواهی شنید !!

قلـــــــــــــــــبِ مـــــــــــــــــن

طاقت این همه خوشبختی را ندارد

مَـטּ بَـہـــــآنـہ میگیـرمْـ

و

تـو בهـآنَمْـ رآ

بـآ یـڪـ بـوســہ ببَنْـב

عا

 

خواستم چشمانش را از پشت بگیرم

 

دیدم طاقت اسم هایی را که خواهد گفت را ندارم

http://www.navideshahed.com/sd/wp/uplimages/1387/katabkhaneh/2.jpg

 

پسرک وارد کتابخانه شد و به اطراف خود نگاه کرد و دنبال جایی برای نشتن بود.کنار یک دختر صندلی خالی را دید.به دخترک گفت مزاحمتان نیستم مدتی اینجا بنشینم .دخترک با صدای بلند گفت:پسرا همشون اینجورین وبا اعصبانیت رفت و روی میز دیگری نشست و همه به پسرک تحقیرانه نگاه کردند; پسرک خجالت کشید.اندکی بعد دختر پیش پسر آمد و آرام گفت:من روانشناسی خوانده ام میدانم الان خجالت زده شدی و اعصابت خراب است. یکدفعه پسرک با صدای خیلی بلند فریاد کشید 200هزار تومان برای یک شب خیلی زیاد است.همه به دختر با نگاه غیر عادی نگاه کردن.پسرک آرام در گوش دخترک گفت:من هم حقوق خواندم و میدانم چطور یک بی گناه را گناهکار جلوه دهم......


 

همه ترکم کردند به جز یک دوست قدیمی

همان دوست سفید و کمر باریک

او دود می شود و من آرام

وهمه می خواهند ما را از هم جدا کنند


شعرها و عکس های عاشقانه بهارجون
 

سکوت.......

روانپزشک هم دیوانه شد!!

وقتی قسمتی از سکوتم را برایش معنی کردم!!

عا

 

خواستم چشمانش را از پشت بگیرم

 

دیدم طاقت اسم هایی را که خواهد گفت را ندارم

وقتی پسر دیر میکنه...

چند عکس خنده دار ! (طنز 6 ) www.taknaz.ir

 

 

به افتخار داداشم...

تولدت مبارک عزیزم اینو زدم به افتخار گیم نت قبلیت

 

 

REZER

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 15:52 ] [ دختری به نام شاهین ] [ GetBC(67); 127 نظر ]

یکم حرف ...

 

 

لینکام زیاد شدن میخوام لینکامو کمتر کنم

 

 

اونایی که نمیان یا کم میان ...

  

 

      حذف

          

 

              میشن...

 

 

لدفن لدفن از ابراز علاقه بپرهیزید

 

 

من با همه خوب رفتار میکنم

 

 

وقتی اپ کنم به همه خبر میدم

 

 

شما هم وقتی اپ کردید خبرم کنید

 

 

خیلی خیلی ازتون ممنونم که بهم سر میزنید

 

 

 

و یه چیز دیگه...

 

 

 لازم نی واسم کامنت شعر بذارید

 

 

همین که حرف میزنید بهتره چون

 

 

من کامنت شعر روجواب نمیدم...

 

 

 

            مرسی دوستان

 

 

                    گلم...

57 نظر ]

دوس دارمممم...

سهم من از تو فقط تنهاییست ...

 

دوس دارم دستم به اونی که دوسش دارم برسه
 
بگیرمش کلی کتکش بزنم
 
ویهو وسط کتک بگم
 
اخه دیونه دلم واست تنگ میشه انقد ازم دور نباش

 

90 نظر ]

تمام عشقا...

 

همه ی عشق ها این جوری میشن  

بهت خیانت میکنه

مجبور میشه بره

اصلا عاشق نبوده

تو مجبور میشی بری

دعوا میشه

میمیره

مریض میشه و بخاطره این که اسیب  نبینه ترکش میکنی

والا اینا تجربه های منه

اگه تجربه دارین بگین

البته خودم نه از اطرافم کسب نمودم

قابل توجه فضولااااااا

83 نظر ]

نفس...

                          

سکسکه ام گرفته بود

 

 

 

گفتم مرا بتـــــرسان

 

 

 

دستانــــم را رها کـــرد

 

 

 

نفـــــسم بند آمد...

< 78 نظر ]

امان از وقتی که بی حیا باشی!

 

هر چه مغرورتر باشی, تشنه ترند برای باتو بودن… و هرچه دست نیافتنی باشی, بیشتر به دنبالت می ایند… امان از روزی که غروری نداشته باشی… بی ریا به انها محبت کنی, انوقت تورا هیچ نمی بینند… ساده از کنارت عبور می کنند…!!!

65 نظر ]

نیشتو ببند ....

63 نظر ]

همینطوری...

 یهـ قآنون طَلآیی هَست به اِسمـِ " به دَ رَ کـ " ... خیلیــ جآهآ به دَردِت میخورهـ
 
 

 عاشق آدمایی ام که  :

 

 با خُل و چِل بازیام کنار میان ...

 

با عصبانیتم ...

 

با گریه هام ...

 

با فکر هام ...

 

با دیوونه بازی هام ...

 

با تکیه کلامام ...  

 

با اخلاقم ...

 

با یهو منطقی و جدی شدنام ...  

 

و کلا با هر چیزی که مربوط به منه ...

 

 به خدا خیلی مخلصتونیم  

 

 واقعا من خودم گاهی وقتا نمی تونم خودم رو تحمل کنم  حالا شما چه جوری می تونید این کار رو بکنید دیگه نمی دونم

..........................................................................
67 نظر ]

life

زندگی آنقدرها هم سخت نیست

 

 این خود ما"نسخه را  پیچیده ایم

 

غصه ها و قصه ها یک جور نیست

 

ما برای قصه هایش"غصه را پیچیده ایم

< 32 نظر ]

ای کــــــــــــــــــــــــاش

کاش ...

 

فقط یک نفر بود

 

که وقتی بغض میکردم ،

 

بغلم میکرد و میگفت گریه کنی

 

میکشمتا …

 

42 نظر ]

همینم همین هم میمانم...

اخلاقم سگه


افکارم تکه


امثالم کمه


من یه ادم مغرور چرت مزخرفم


ولی


کسی رو مجبور نمیکنم تحملم کنه


+ما خاصیـــــم چـــــــــون خودمـــــون خواسیـــــــــم!!!

نـــــــــه درحـــــــــال پاسیـــــــــــــــم نــــــــه مثــــــــه شمــــــــا دســــــــت ایــــــــــن و اون زاپاسیــــــــــــــــم!!!

پــــــــس تـــــــــو واس مـــــــا نـــــــه مخاطــــــــب خـــــــــاصـــــــی نــــــــه رفیـــــــق اســــــــــی!!!!!

تـــــــــو هنــــــــــوز درحــــــــــــال پلـــــــاسی کــــــــه فقــــــــط با اشغـــــــــــــالایـــــــــــــی مثـــــــــه خـــــــــودت میلـــــــــاســـــــــــی!!!!

< 39 نظر ]

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا نمیای؟؟؟

حس قشنگیه


یكی نگرانت باشه


یكی بترسه از اینكه یه روز از دستت بده


سعی كنه ناراحتت نكنه،


حس قشنگیه...


وقتی ازش جدا میشی اس ام اس بده


عزیز دلم رسید؟


قشنگه: یهو بغلت كنه،


یهو . . . تو ی جمع .. در گوشت بگه دوست دارم


بگه كه حواسم بهت هست


حس قشنگیه ازت حمایت كنه...


آره...


                                                        دوست داشتن همیشه زیباست...

تو رو خدا

 

بــــــهانه گـــــــیر ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـیگویـــــــــم... !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برایش بـــــــــیاورم

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/06.jpg

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم “تـــــو

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

تـــــــو

نـــمــی شـــود...!

دوست دارم های الکی


حالمو بهم میزنه! İmage

 

یعنی اگه یکی صادقانه بهم بگه


ازت متنفرم


بیشتر روم تاثیر میذاره!

حتی ممکن عاشقش  بشم...

2roze.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 15:15  توسط محسن | 

ساپورت

Sareh Bayat www OverDoz IR%20%281%29 جدیدترین عکس های ساره بیات

Shahnaz Shahbaziii www OverDoz IR%20%282%29 عکس های جدید شهناز شهبازی خرداد 93

Mina FalahatPisheh www OverDoz IR%20%284%29 عکس های جدید مینا فلاحت پیشه به همراه بیوگرافی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 14:47  توسط محسن | 
داستان جذاب یک روز قبل از اعدام 

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!

من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!

اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟

فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!

من: بگو

فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!

من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳٫

من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.

من: خوب من چیکار کنم؟

فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.

از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟

فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!

صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.

چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

 

داستان زیبای «این قانون بیمارستان

داستان, داستان آموزنده, قانون بیمارستان, بیمارستان, داستان قانون بیمارستان 

پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: «خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد.»
پرستار گفت: «این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید.»

پیرمرد گفت: «اما من پولی ندارم. حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی‌شناسم. خواهش می‌کنم عملش کنید. من پول رو تا شب فراهم می‌کنم و براتون میارم.»

پرستار گفت: «با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.»

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: «این قانون بیمارستانه، اول پول بعد عمل. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.»

صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می‌اندیشید.
واقعا پول این‌قدر با ارزشه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 14:15  توسط محسن | 
معمولا اینجوری میشه !
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com

آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
خب دیگه پیش میاد ! اما سابقه نشون داده
بعضی از بانوان از وجود دنده هوایی در ماشین پی بردند !
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com
در این قسمت از آموزش ، شما قطعا کاری از دستتون بر نمیاد !
موبایل خود را بردارید و با حفظ خونسردی به آقاتون اطلاع بدید 
ضمن اینکه بیاد داشته باشید ، چیزی از ارزش های شما کم نخواهد شد !
فعلا مرحله اول آموزش رو پشت سر گذاشتید .
از علاقه مندان به شرکت در سمینار بانوان راننده دعوت میشود
در چند روز آینده در این مراسم با شکوه شرکت نمایند
تصویری از گرد هم آیی سال پیش بانوان راننده !
.
.
.
.
.
.

آموزش رانندگی توسط بانوان (طنز) - www.RadsMs.com

 

نام : کمال

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید

بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش

به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید

زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

 



 

سال 1230

مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم    ...

زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده    ...

مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش    ...

-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال 1280

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده    ...

مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت    ...

-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال1330

مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم    ...

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ  ...

مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...

-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

 

سال1380

مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثر.)

مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره...

سال1400

دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...

باباه:جیکش در نمی یاد...

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...

-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه.....

 

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند».

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید».

- چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام»!

 

           

 

 




var envoSn=162690; var envProtoType = (("https:" == document.protocol) ? "https://" : "http://"); document.write(unescape("%3Cscript src='" + envProtoType + "d.envolve.com/env.nocache.js' type='text/javascript'%3E%3C/script%3E")); "); -->

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 13:59  توسط محسن | 

قیافه دخترا وقتی خواستگار میاد!!!!

قیافه ی دختر خانومه:

ابجی کوچیکه:

ابجی وسطی:

برادره:

نوشابه گاز دار

 

 

دوستی خاله خرسه که میگن اینه :lخیلی خنده‌دار

عبور از خیابان

 

قابل توجه آقایون ... نکنه از اینجور شوخی های بی مزه رو یاد بگیریدمشکوکم

oh,oh


این تصویر مربوط به حالا نیست. مربوط به اون وختاست که حتی گربه ها هم علاف کوچه و خیابون نبودندخیلی خنده‌دار

قدیما

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 13:50  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1393
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM